گوشه ای از خاطرات آزادگان در دوران اسارت



در این مطلب می خوانیم: ‘در یک کلام می توان گفت رمز موفقیت ما در اسارت، عشق به حضرت امام بود که بسیار وحدت آفرین بود؛ یعنی همان طور که در جبهه های جنگ، عشق به امام باعث تقویت روحیه رزمندگان می شد، این عشق از اول تا آخر اسارت هم موجب انسجام بچه ها، روحیه گرفتن آنان و استقامتشان می شد که به نوعی انقلاب ما را هم به دنیا معرفی می کرد.’
در ادامه این مطلب تحت عنوان ‘یاد و خاطره و عکس امام’ آمده است: ‘مطلبی که برای من جالب بود اینکه یاد و خاطره حضرت امام برای ما خیلی مهم بود و در مناسبت ها سعی می کردیم از عکس امام استفاده کنیم. و روی این مساله اصرار داشتیم که یاد و نام امام همیشه زنده بماند. عراقی ها هم می دانستند که همه این مقاومت ها و سرسختی ها از علاقه و عشق ما به حضرت امام نشات گرفته است؛ بنابراین حساسیت ویژه ای به امام و عکس امام و اسم و نام حضرت امام داشتند (رنج غربت، داغ حسرت، خاطرات آزادگان از دوران اسارت، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ص 177، محسن مهدوی نژاد).’
هفته نامه احرار در بخش ‘امام تو کجاست؟’ آورده است: ‘حادثه ای هم برای شخص خودم پیش آمد، و آن وقتی بود که ما را برای بازجویی برده بودند. بازجویی ها بیرون از اردوگاه انجام می شد که به آن اردوگاه بین القفسین می گفتند. آن روز، برای بازجویی افسری از بغداد آمده بود که به خاطر یک سری از حوادث اردوگاه، ما را تهدید به قتل می کرد. یادم هست یک بار مرا بردند و سربازی آمد و گلنگدن اسلحه را کشید و حتی آن را از ضامن خارج کرد. بعد به شدت مرا زدند. این برنامه که تمام شد همه بدنم غرق خون بود. در آن حال، افسر عراقی از من پرسید: امام تو کجاست که تو را ببیند؟ منظورش این بود که وقتی ما شما را اینجا زیر شکنجه می کشیم او کجاست؟ در حقیقت، تنها خواسته اش این بود که جسارتی به امام بکنیم. هدفش این بود که اعتراف کنیم امام ما را به این سختی انداخته است. بعد به من گفت: من تو را از همه این سختی ها آزاد می کنم، فقط یک کلمه اعتراف کن که او تو را به این سختی انداخته است. اینجا هم کسی نیست که به او خبر بدهد. تو اگر در اردوگاه جسارت می کردی شاید رفقایت به دیگران می گفتند، ولی اینجا هیچ کس نیست. من هستم و تو که زیر کتکی. شروع کن! به او جسارت کن تا مسأله تمام شود. گفتم: نه! بعد اشاره به سینه ام کردم و گفتم: فکر کنم امام همین جا باشد. این را که گفتم او خیلی عصبانی شد و گفت: چرا شما جسارت نمی کنید؟ گفتم: ما او را در قلب خودمان جای داده ایم. این است که نمی توانیم جسارت کنیم و اگر سرمان هم برود بر عهدی که بسته ایم هستیم.
این نشریه ادامه داده است: ‘بعد، این افسر عراقی گفت: می دانی، می خواهیم تو را اعدام کنیم. برای همین از اردوگاه بیرونت آورده ایم و هیچ کس هم از تو خبر ندارد. گفتم: شما وظیفه? خود را انجام می دهید و ما هم وظیفه؟ خودمان را، و وظیفه؟ ما این است که به اماممان جسارت نکنیم. افسر عراقی نشست و 2 تا سیگار پشت سر هم کشید و به من نگاه کرد و هیچ نگفت. معلوم بود به فکر فرو رفته است. بعد هم دستور داد ما را آزاد کنند و به داخل اردوگاه برگردانند. ( همان، ص174 و 185 ، قدمعلی اسحاقیان)’
در بخش ‘همه چیز به امام بر می گشت’ این نشریه آمده است: ‘ما برای ترویج اندیشه و افکار امام برنامه خاصی نداشتیم، ولی مسأله حائز اهمیت این بود که ما در تمام مدت اسارت، با آنهمه سختی که داشت، با تمام وجود امام را دوست داشتیم. هیچ وقت ارتباط ما با معنویات و مراسم دینی قطع نشد و دعا و راز و نیاز ما همیشه بر پا بود. برگزاری مراسمی مثل سالگرد 15 خرداد و جشن های 22 بهمن همه به امام باز می گشت و بیانگر این مسأله بود که امام این بچه ها را اینطور تربیت کرده است. اصلا، باعث و بانی این نوع مسائل و اخلاقیات در زمان اسارت، امام بود و همگی به طور غیر مستقیم به امام بازمی گشت. ( همان، ص190 و 191، حبیب اللّه معصوم)
هفته نامه احرار در بخش ‘عاشقانی بی پروا’ آورده است: ‘زمانی که بچه ها را بعد از قبول قطعنامه به کربلا می بردند، بچه ها تعریف می کردند که وقتی از اتوبوس پیاده شدیم و خواستیم به طرف حرم برویم، از آن جایی که ارتباط با مردم ممنوع بود، از دور یواشکی دستی تکان می دادیم و نگاهی می کردیم. به هر حال، با همان نگاه پیامی رد و بدل می شد. گاهی که به جمعیت نگاه می کردیم، می دیدیم بعضی از خانم ها چادرهایشان را آرام کنار می زنند و عکس کوچکی از امام را که با خود همراه دارند به ما نشان می دهند و با این حرکت می گویند که ما هم با شما هستیم. این تأثیری بود که امام خمینی (ره) در دل آزادیخواهان جهان، خصوصاً مستضعفان، گذاشته بود. بچه ها می گفتند: وقتی به حرم رفتیم، خادمی که برایمان زیارت می خواند در پایان زیارت چند دعا برای صدام کرد و اسم آن ملعون را آورد. بچه ها هم به جای او نام امام را آوردند و این در دل خادمان تأثیر کرده بود که ما چقدر شجاع هستیم که در فضایی که خود عراقی ها هم جرأت اینجور فعالیت ها را ندارند، ما که عرب نیستیم و غریبه ایم و از همه مهم تر در دست دشمن بعثی اسیریم، اینطور برای امام دعا می کنیم و هیچ باکی هم از دشمن نداریم. در حرم حضرت اباالفضل (ع) نیز یکی از بچه ها داد زده بود: ‘اباالفضل علمدار، خمینی را نگهدار’ و بعد کتک مفصلی هم خورده بود و این برای مردم عراق خیلی عجیب بود که چطور اینها جرأت این کارها را دارند. در مراسم مختلف هم، با وجود تدابیر امنیتی شدید، ما به راحتی عکسی از امام را روی پتو طراحی می کردیم (توسط نقاشان ماهری که داشتیم و واقعاً دستی در هنر داشتند) که به هر حال جو معنوی بسیار زیبایی به اردوگاه و آسایشگاه می داد و برای تزئین مراسم به کار می رفت. (همان، ص199 و 200، محمدمراد حمزه ای)’
این هفته نامه در بخش ‘اردوگاه پر از خمینی است’ آورده است: ‘ وقتی من اسیر شدم، شرایطم خیلی بحرانی بود. شدیداً مجروح شده بودم و خون فراوانی از من رفته بود. دستم تیر خورده بود و چند جای بدنم نیز زخمی شده بود، به خاطر همین یادم نمی آید در هنگام اسارت درخواستی مبنی بر اهانت به حضرت امام از ما داشته باشند؛ ولی در طول اسارت در اردوگاه، بارها با اصرار از ما خواستند که به امام اهانت کنیم و علیه ایشان شعار بدهیم. لازم است این نکته را عرض کنم که عراقی ها هر چیز مثبتی را که برای ما ارزش بود، با خمینی می شناختند و با عنوان خمینی از آن یاد می کردند؛ مثلاً، اگر یک روحانی خیلی قوی و مثبتی بود و کارکرد خوبی داشت و کار فرهنگی ـ سیاسی می کرد می گفتند: خمینی است. اگر می خواستند او را خوب بشناسانند، در یک کلام می گفتند: خمینی. اگر پاسدار خیلی خوبی را می خواستند معرفی کنند، می گفتند: این خمینی است. اگر اردوگاهی خیلی حزب اللهی و خوب بود، می گفتند آن اردوگاه پر از خمینی است. خلاصه، نام مقدس حضرت امام سمبل و الگویی شده بود برای همه چیزهایی که نشانه مقاومت بود؛ نشانه خصایل انسان حزب اللهی بود؛ نشانه خدایی بودن و الهی بودن بود و هر چیزی را که عراقی ها می خواستند خیلی مختصر و مفید بفهمانند متعلق به انقلاب و حزب اللّه است می گفتند: خمینی است و این خیلی خوب بود. (همان، ص 231 و 232، عبدالکریم مازندرانی)’
در ادامه این مطلب تحت عنوان ‘تحلیل اندیشه های امام’ آمده است: ‘ما در طول بیست و چهار ساعت، شاید یک یا دو ساعت از آسایشگاه بیرون می آمدیم؛ آن هم فقط به خاطر آمار گرفتن و دستشویی رفتن، لذا بیشتر وقت را در آسایشگاه بودیم. با این حال، در آن آسایشگاه های دربسته و بی امکانات، در گروههای دونفری، سه نفری، چهار نفری یا پنج نفری می نشستیم و درباره امام صحبت می کردیم و اندیشه های امام، هدف امام از انقلاب، هدف امام از ادامه جنگ و اینجور مسائل را تحلیل می کردیم. بچه هایی هم که قدرت تحلیل سیاسی شان بالاتر بود یا مسئولیتی در انقلاب یا جنگ داشتند اداره این بحث ها را به عهده می گرفتند. این جلسات، جلسات بسیار خوب و مرتبی بود که همیشه برگزار می شد و شبیه جلسات قرآن و هیأت های مذهبی ایران بود. برنامه ما این بود که کسی که بر اندیشه های امام بیشتر از دیگران مسلط بود، مسائل را توضیح می داد و در این جلسات، افراد دیگری را تربیت می کرد. بعد، آن 2 نفر هم خودشان استاد می شدند و برای جمع دیگری همین جلسات را تشکیل می دادند. در حقیقت، این جلسات یک کلاس امام شناسی بود که برای بچه ها برگزار می شد. بچه ها هم سرگرم این کلاسها بودند و دیگر احساس نمی کردند اسیرند یا مثلاً در حبس به سر می برند. (همان، ص 251 و 252، مصطفی محمدی نجف آبادی)’
این نشریه در بخش ‘تو که نمی توانی انکار کنی’ آورده است: ‘در اسارت، نامه هایی از طرف آزادگان برای حضرت امام فرستاده می شد که بچه ها از طریق آنها به حضرت امام ابراز احساسات می کردند و ایشان هم گاهی پاسخ می دادند. یادم هست روزی چند نفر از ما را صدا کردند و به مقر فرماندهی بردند و گفتند: شما به جای اینکه در نامه های خود به خانواده هایتان سلام برسانید، به امام خمینی (ره) سلام رسانده اید و با این کار وارد سیاست شده اید. چرا شما چنین جسارتی کرده اید؟ یکی از بچه ها نوشته بود: سلام مرا به پدربزرگ روح اللّه برسانید. عراقی ها گفتند که منظور او از روح اللّه ، روح اللّه خمینی است.او در جواب گفت: پدربزرگ من اسمش روح اللّه است. یکی دیگر از برادران نوشته بود ‘سلام مرا به امام زمانم برسانید’. می گفتند: تو هم به خمینی(س) سلام رسانده ای. او هم گفت: منظور از امام زمان، امام دوازدهم شیعیان است. اما یکی از دوستان مستقیماً نوشته بود: ‘سلام مرا به روح اللّه الموسوی الخمینی(س) برسانید’.’
هفته نامه احرار ادامه داده است: ‘به این دوست ما گفتند: تو که نمی توانی انکار کنی، چون تو مستقیماً اسم خمینی را آورده ای. حالا در برابر این جسارت که انجام داده ای چه توجیهی داری؟ این برادر عزیز ـ که اهل کاشان بود ـ با کمال شجاعت گفت: خمینی رهبر من است و من او را دوست دارم. این سخن تا مغز استخوان افسر بعثی را سوزاند. آنها ما را تهدید کردند و گفتند: به حساب شما خواهیم رسید. بعد از آن، تا مدت ها نامه های ما را قطع کردند و نگذاشتند نامه بنویسیم، ولی کار خاصی نکردند. فقط ما را تحت نظر داشتند. (همان، ص51، کمال فتاحی)’
این نشریه آورده است: ‘در یک کلام می توان گفت رمز موفقیت ما در اسارت، عشق به حضرت امام بود که بسیار وحدت آفرین بود؛ یعنی همان طور که در جبهه های جنگ، عشق به امام باعث تقویت روحیه رزمندگان می شد، این عشق از اول تا آخر اسارت هم موجب انسجام بچه ها، روحیه گرفتن آنها و استقامتشان می شد که به نوعی انقلاب ما را هم به دنیا معرفی می کرد. یادم هست صلیبی ها که می آمدند، گاهی با آنها صحبت می کردیم و مسائل خودمان را انتقال می دادیم و اسیران ما تا آنجا که در توان داشتند وظیفه خود را در قبال امام و انقلاب انجام می دادند.’
7129/2093 ** خبرنگار: توحید محمودپور** انتشار دهنده: صابر چهرقانی



انتهای پیام /*










شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *